تبليغاتX
دوری
غربت

Have you ever been afraid? Afraid of changes? Well I have. There are so many things in my life that are changing slowly, but I don't know if I should be afraid or just follow the changes? I just know that I should be strong and fight for a great life. I hope that I can be strong so I don't feel down, which I sometimes do. Sometimes changes are good but other times I think it could be challenging for you. I just have to wait and see how it all goes. I trust in God and know that God is there for me no matter what. Yes life is hard, but you gotta take some chances, and that is what I'm about to do. This is gonna be a huge change for my family and I, but I think it's time. So Iran here I come!!!! Let's see how it goes

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 3:3  توسط مریم | 
توی گسترده ی رویا ای سوار اسب ابلق

دنبال کدوم مسیری توی تاریکی مطلق

ای به رویا سرسپرده با توام ای همه خوبی

راهی کدوم دیاری آخه با این اسب چوبی

با توام ای که تو فکرت با هر عشق و با هر اسمی

رهسپار فتح قلب ماه پیشونی طلسمی 

توی دستای نجیبت عکس ماه پیشونی داری

واسه پیدا کردن جاش دنیا رو نشونی داری

ماه پیشونی تو قصه فکر بیداری تو خوابه

خورشید هفت آسمون نیست عکس خورشید توی آبه

از خواب قصه بلند شو اسب چوبیتو رها کن

ماه پیشونی مال قصه ست مرد من منو صدا کن

اگه از افسانه دورم اگه ماه پیشونی نیستم

اگه با زمین غریبه اگه آسمونی نیستم

واسه خواب خستگیهات مثل یک قصه لطیفم

به صداقت تو مومن مثل قلب تو شریفم

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 0:2  توسط مریم | 
دلم برایت تنگ شده...آخه عزیز دل من این چه سرنوشتی بود برای ما....همش دوری - اول و هنوز هم از فامیل عزیرمان و الان از همدیگه.....

یاد بچهگیهامون می افتم ...... که من با اون شیشه شیرم (البته همیشه توش چای شیرین بود) می افتادم دنبالت و هر جا می رفتی من می آمدم....یک بار حتی از دستم فرار کردی و من گم شدم - اونم با پای برهنه....و یادش به خیر که این گم شدن من آغاز یک دوستی با یک خانواده ی ایرانی شد... و این شد که ما با بچه های اون خانواده بزرگ شدیم.....

یادش به خیر که تو فندک رو روشن می کردی و نگه می داشتی تا داغ بشه و بعد می دادیش به منه ساده و می گفتی "بیا مریم حالا تو روشنش کن" و منم از بس گول تو رو می خوردم٫ فندک رو می گرفتم و دستم میسوخت.....

دلم هواتو کرده.....

چرا تو اون ور دنیا و من این ور دنیا؟

برادر عزیزم - همه کس من٫  خیلی دلم برات تنگ شده - خیلی......

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 4:11  توسط مریم | 

عیدتان مبارک

 

نوروزتان پیروز

هرروزتان نوروز

 

امیدوارم سال خوبی باشه برای تمام ایرانیان

سالی پر از شادی و سلامتی و پیروزی!!!

 

سال ۱۳۸۶ مبارک!!!

 

باورم نمیشه که امسال بر میگردم ایران پیش عزیزانم 

دوستتان دارم و دلم هم یک ذره شده برای تک تکتان  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 17:55  توسط مریم | 
مرسی آقای صادقی - با این صدا و شعر!!!!!!!!   

نرو تو هم مثل من نمی تونی دووم بیاری
نرو تو هم مثل من تو غصه کم میاری
نرو آه نرو
نرو تو هم می پوسی میمیری بی من نرو
تو هم طاعون غم می گیری ای من نرو
آه نرو نرو نرو
تو که میدونی من بی تو
تو بی من یعنی حسرت
تو که میدونی بی جواب میمونه عشق و عادت
تو که میدونی کم میشم
تو که میدونی کم میشی
تو که میدونی هم آغوشه غم میشی نرو
آه نرو نرو
بری جواب روزاتو چی میدی؟
حرفای مارو تو گوش کی می گی؟
تو میدونی توی این بچه بازی
من و تو هر دو بازنده ی بازی
نرو که رفتنت صلاح ما نیست
ببین جدایی تو نگاه ما نیست
نرو نذار بگم عشق یعنی حسرت
نذار که این تمنا بشه نفرت
نرو
تو که میدونی من بی تو
تو بی من یعنی حسرت
تو که میدونی بی جواب میمونه عشق و عادت
تو که میدونی کم میشم
تو که میدونی کم میشی
تو که میدونی هم آغوشه غم میشی پس نرو
آه نرو نرو

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 20:32  توسط مریم | 
مثل همیشه آمریکا فکر می کنه که همه چیز مال خودش است٫ همین والنتین. اصلا والنتین ربطی به آمریکا نداره.

والنتینوس کشیش ایتالیایی بود که سال ۲۶۹ میلادی زندانی شد به خاطر این که اونهایی که عاشق بودن اون زمان نمی توانستن ازدواج کنند چونکه اون زمان در ایتالیا جنگ بود و قیصر گفته بود که سخته که تازه دامادها را سرباز کرد چونکه می خواهن تشکیل خانواده بدن ولی والنتینوس یواشکی دختر پسرها را به عقد هم در میاورد. اما همان سال ۲۶۹ والنتینوس زندانی شد و در زندان یک معجزه کرد - دختر نگهبان زندان که نابینا بود را بینا کرد و این کار والنتینوس قیصر را عصبانی کرد و فرمان داد که والنتینوس را دار بزنند٫ و ۱۴ فوریه سال ۲۶۹ والنتینوس در گذشت. اما قبل از مرگش یک نامه برای دختر نگهبان زندان نوشت با امضای "Your Valentine" و از اون زمان این روز تقدیم به عشاق شد - به یاد والنتینوس.         

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 18:57  توسط مریم | 
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 4:51  توسط مریم | 
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 4:49  توسط مریم | 
نگاه کن من چه بی پروا چه بی پروا
به مرز قصه های کهنه می تازم

نگاه کن با چه سر سختی تو این سرما
برای عشق یه فصل تازه می سازم

یه فصل پاک
یه فصل امن و بی وحشت

برای تو که یه گلبرگ زودرنجی
یه فصل گرم و راحت

زیر پوست من
برای تو که با ارزش ترین گنجی

نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار
تن یخ بسته ی پرواز و می بوسم

بیا گرم کن منو با سرخی رگ هات
من اون رگ های پر آواز و می بوسم

تو رو می بوسم ای پاکیزه ی عریان
تو رو پاکیزه مثل مخمل قرآن

طلوع کن من حرارت از تو می گیرم
ظهور کن من شهامت از تو می گیرم

بیا هیچ کس مثل من و تو عاشق نیست
مثل ما عاشق و همسایه و همدم

بیا از شیشه ی سخت و بلند عشق
مثل ارابه ی نور رد بشیم با هم

نگاه کن من چه شبنم وار
چه شبنم وار

به استقبال دستای خزون می رم
هراسم نیست از این سرمای ویرانگر

برای تو من عاشقانه می میرم!!!!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 4:53  توسط مریم | 
ریحانه ی عزیزم منو به این بازی دعوت کرده و بهتره که من هم ادامه ی این بازی را بدم.

۱. از دروغ - کینه - حسادت - غیبت کردن - کثیفی - پول (چون تمام بد بختیهای این دنیا به خاطر پوله) - اعتماد به نفس کم - مردهای هیز - آدمهایی که همش دوست دارن شبیه کسان دیگه ای باشند خوشم نمیاد  

۲. بچه که بودم عاشق پیاز بودم(البته هنوز هم هستم) و پیاز را مثل سیب می خوردم٫ مامانم که تعریف می کنه میگه همین طوری اشک از چشمام میامد و باز هم می خواستم. و یک چیز دیگه ای که یادمه اینه که همیشه توی شیشه شیرم چای شیرین بود و هنوز که هنوزه عاشق چای شیرین هستم البته اگر مامانم درست کنه بیشتر بهم می چسبه.

۳. خیلی زود بهم بر می خوره - سعی می کنم جلوی کسی گریه نکنم اما گاهی نمیشه متاسفانه.... دختر شاد و پر انرژی ای هستم (این را معلم دبستانم همیشه بهم می گفت). خیلی هم کنجکاوم! همش دوست دارم یک چیزی یاد بگیرم و دانشم بره بالا و چیزی که یاد گرفتم را به دیگران یاد بدم.

۴. مثل یک نفر از پایز بیزارم و  از بارون و ابر بدم میاد - ۲۰ سال با این آبو هوا زندگی کردم اما خدا را شکر امسال سال آخره. از آدمها و فرهنگ اینجا زیاد خوشم نمیاد.
 اما عاشق آفتاب و تابستان هستم و عاشق وطنم هم هستم. از علم نجوم٫ روان شناسی٫ تاریخ٫ جغرافیا٫ زبان فارسی و اسپانیایی خیلی خوشم میاد. بدون ورزش و موسقی زندگی برام خیلی کمرنگه.

۵. عاشق بچه هستم و دوست دارم که یک روزی یک خانواده تشکیل بدم. 

و می تونم در آخر بگم که همیشه شاکر خداوندم.

هر کسی را که توی weblog می شناسم دعوت شدن به این بازی ٫ به این دلیل کسی را نمی تونم دعوت کنم.  

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 0:15  توسط مریم | 
۲۱ سال پیش در همچین روزی (۷ دی) خداوند مهربان دنیا را با یک موجود زیبایی زیباتر کرد. این موجود بسیار مهربان٫ با محبت٫ شاد٫ شیرین٫ با نمک٫ کمک رسان و پر عشق است.
من عاشق این موجود هستم و از خدا می خواهم که این موجود که خیلی برام عزیز است٫ به همه ی آرزو هایش برسه.

عزیزدلم تولدت مبارک - اگر خدا بخواد٫ سال دیگه خودم این موقع پیشت هستم و برات یک کادو میگیرم و با هم دست جمیع میریم بیرون و کیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف می کنیم!

 

رابعه جونم دوستت دارم !

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 0:57  توسط مریم | 
به من نگاه نکن که از این تنهایی می گریم 

به من نگاه نکن که از این تاریکی میترسم 

 به من نگاه نکن که از این بی کسی خجالت میکشم  

به من نگاه نکن که از این سرما میلرزم

به من نگاه نکن که از این دوری وحشت دارم

به من نگاه نکن که از این کوچه ی دراز و سیاه میترسم

به من نگاه نکن که از این کوچکی ام سرخ میشم

به من نگاه نکن که از این وزن سبکم خجالت میکشم 

به من نگاه نکن که از این باد خسته شدم

من فقط یک برگم - تو یک درخت

به من نگاه نکن

به من نگاه نکن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 4:58  توسط مریم | 
امشب عید میلاد مسیح (ع)  بود و  کمی احساس تنهایی کردم٫ مخصوصا چونکه برادرم نبود پیشم و انگار نصف وجودم نبود و نیست. دلم برایش یک ذره شده و آرزو میکنم که به زودی ببینمش.
Christmas یا همون تولد مسیح (ع) در مورد با هم بودنه و  اینکه به یاد مسیح (ع) باشیم٫ اما متاسفانه دیگه جوری شده که آدمها اینجا از اول ماه December (دسامبر) استرس هایشان شروع میشه چونکه هدیه باید برای فامیلشان بخرند و در چشمهایشان به جای آرامش دغ دغه ی خاطر میبینم. این که نشد Christmas و چرا باید همه چیز در مورد مادیات باشد؟؟؟؟ چرا مذهب را اینها اینجا یا حتی خودمان داریم فراموش میکنیم و از آن فرار میکنیم - چرا؟؟؟ اتفاقا مذهب چیزیست که انسانهای امروز از آن می توانند کمک بزرگی بگیرند و اگر از راه درست آن پیش بروند حتما آرامش واقعی را پیدا میکنند.

امیدوارم که هیچ وقت فراموش نکنیم که از کجا آمده ایم...... 

عید میلاد مسیح (ع) را تبریک میگم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 5:34  توسط مریم | 
صبر در جور و جفای تو غلط بود غلط

تکیه بر عهد و وفای تو غلط بود غلط

 

کامران

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 1:34  توسط مریم | 

دلم گرفته هموطن٫ هوای موندن ندارم٫ نشسته غصه تو قلب من٫ نوای خوندن ندارم٫ گذشنت وقت جوونی٫ سفر رفت مهربونی٫ شدم زندونیه غم٫ تو با من همزبونی - ز غربت خیلی خستم٫ تو دردمو می دونی

تویی هم خون و جون من٫ تو با غم آشنایی٫ وطن همه وجود من برام مرگ جدایی٫ ای وای بر دل من٫ طلسم مشگل من٫ اگر وطن نباشه٫ کجاست آب و گل من؟؟؟ از این بهار پرگل٫ خزون شد حاصل من

 اگر یک روزی غم بره٫ خنده بیاد ماتم بره٫ دوباره دل پر میگیره٫ زندگی رو از سر میگیره٫ اگر تنم رها بشه درب های بسته باز میشه٫ دوباره دل پر میگیره٫ زندگی رو از سر میگیره

وقتی از آشیانه ی خود یاد میکنم٫ نفرین به خانواده ی صیاد میکنم٫ یا در غم غربت جان میدم بر باد٫ یا جان خویش را از قفس آزاد میکنم

دلم گرفته هموطن٫ هوای موندن ندارم٫ نشسته غصه تو قلب من٫ نوای خوندن ندارم٫ -  ای وای بر دل من٫ طلسم مشگل من٫ اگر وطن نباشه٫ کجاست آب و گل من؟؟؟ از این بهار پرگل٫ خزون شد حاصل من 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 1:27  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من ایرانیم - موحّد

نژادم آریایست

زبانم پارسی

آئینم دوستی و محبّت

احساسم شرقی

سفر را دوست دارم - کوچ را هرگز

نوشته های پیشین
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
نمک من
بدون حرف
ریحان من
سکوت جدایی
عاشقانه ها
وضعیت بینابینیت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان